خرید بک لینک
89 اينجي ايلين مرداد آيي، استاد حميد آرش آزاد، 62 ياشدا، اول گؤزهل معلّم- شاعير وقتسيز اولاراق حياتين دييشركن، بيزي و ادبيّات دونياميزي، آجي كؤچمهسيله، كديرلنديردي.آمما نئيلهماق:سالدين مني آتشه هِيْ، نارا هِيْ،گؤزوم آغلار، ديليم چَكَر نَعره هِيْ.«عاشيق عَلَسكر»لازيم و ضروري چاقلاردا، گؤروشرديق، دانيشارديق اوندان بوندان، اوردان، بوردان، دردلرشرديق. دييرديلر:آرش دئيير: بيرجه گولمدي اوزومدونيادا بير خوش گون گؤرمهييب گؤزومسيزه تكجه بودور ديلگيم، سؤزوم:مني ده بير يادا سالين، آدوستلار.استاد حميد آرش آزاد توركجه و فارسجا شعرلرينده سياستي آزجا تومارلييه- تومارلييه آزجا! آلتدان- آلتادان طنزين گوجونه، جامعهنين چيركين يارالارين و انسانيّت يوللاريني گؤزهل و كسگين فورمالارينان آينايا ساليب گوسترهردي. و بونا اَن استادليق و مهارت لازيمدي. نييهكي سياسته توخونماق و آري يوواسينا چوپ اوزاتماق بو زامانادا چتين و به قول رحمتيك «عمران صلاحي» اودولا اويناماقدير؛ بونا گوره آرتيق دوشونجه (درك) طلب ائدر. آمما «آزاد» اوستاكاريدي بيلردي نه دئسين، نه يازسين، نئجه گولدورسون و نئجه گولدوره- گولدوره فيكيره انسانلاري سالسين. بو استادين ان مهّم فلسفهسيدور و بو مهّم هنر ساتيرا (Satira) گوجو ايله اولا بيلر.ساتيرا كي طنزه آذربايجان ادبيّاتيندا معروف اولوب بيزيم ئولكهميزده اسكي بير پديده سائيلار. ميرزه علياكبر صابيردن توت گهل بويانا. ميرزه علي معجز، استاد يالقيز، استاد سخامهر، استاد ميرزا (حسين شهرك)، نجّار اوغلو، ساپلاق و استاد ماراغلي كريمي و آيريلاري طنز هنرايله ياتميشلارين چوخلارين غفلت يوخوسوندان آييديبلار. (البتّه ئولولريله ايشيم يوخ!). يئري وار كي دييم استاد حميد آرش آزاد ان نهنگ اول شاعيرلر

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1402 ساعت: 16:33

سلطان عشق حقیقت حمید آرشآزادسردار جنگ خرافت حمید آرشآزادسرمایۀ صنع ادب ، اوج معرفتدیر اویتر شراب شهامت حمید آرشآزاداستار عیب جامعهنی برکنار ائدن شاعردوزگون صفاته علامت حمید آرشآزادطنز أدبله دوداقدا گولوش قویان طنّاز صاحب نفس سلامت حمید آرشآزادآداب شعره مالک اولان خوش قلم شاعراستاد فنّ بلاغت حمید آرشآزادتوصیفی نه لازم قارانلیق گجهده بیر آیأیشیق ساچیر گوزه راحت حمید آرشآزادقدیمکی یاری گئدرکن أدیبدی " شادی" نی ناشادسیامک أوندان عنایت حمید آرشآزادحسین نجفی (شادی)14/5/1402 + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 15:54 توسط سیامک آرش آزاد  | 

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1402 ساعت: 16:33

اگربوداشعارطنز،بکرازومی شنیدیم اگربودشاداب وخندان پیش می تاختیم،اساساملت ماکمبوداخلاق وشادابی دارداززمین وزمان غم می بارد،ذهن راول می کنی سراغ نفرت وکینه ومنفی ها می رود،منفی بافی می کند.بهترین جنبش ،خیزش تغییرواصلاح آنست که بارقص وپایکوبی وبگوبخندصورت پذیرددرهمچوجنبش هاجای هنرمندان،شعراوطنزپردازانی چیره دستی چون استادآرش خالیست،بلاهت ،جهالت و تحجرطرف رابرجسته کرده به خودش برگرداند.بیائیدیادونام آرش وآرش هاراگرامی بداریم، ازآنهاالهام بگیریم، دورخاطره اش جمع شویم بردوام راهش پیمان بندیم همدلی وهمبستگی رابیشترکنیم،درافشای رذیلت هاوتبلیغ فضیلت هابکوشیم، آزادی راپاس بداریم یارویاورکوشندگان وپویندگان باشیم.برماست که باقلم وقدم به یاری نسل های دهه هفتاد،هشتادبشتابیم تنهایشان نگذاریم.مطمئنم اگرآرش عزیززنده بوددراعتلای این مطالبه گری وآزادی خواهی سهیم گشته ودین خودرابنحواحسن ادامی کرد،یادش گرامی،راهش پررهروباد.سپاس ازسیامک آزادکه درنکوداشت پدرصمیمانه می کوشد. محمدحسين طهماسب پور ( شهرک میرزا) + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:11 توسط سیامک آرش آزاد  | 

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1402 ساعت: 16:33

«مدير ـ آموزگار» دبستان روستايي شدم. هم كلاس پنجم ابتدايي را تدريس ميكردم و هم وظيفهي مدير، ناظم و دفتردار را بر عهده داشتم. علاوه بر اينها، مسئول خريد و توزيع «تغذيهي رايگان» هم بودم. براي هر دانشآموز 12 ريال در نظر گرفته شده بود كه يك ريال آن خرج كرايه ماشين و حمل بار ميشد و 11 ريال براي بچهها ميماند كه غيرنقدي بود. مدرسه ما در آغاز كار بيشتر از 60 نفر دانشآموز داشت.در جريان «اصلاحات ارضي» به اربابها اجازه داده بودند كه بخشهاي قابل توجهي از بهترين و مرغوبترين زمينهاي روستا را براي خود بردارند و بقيه را بين كشاورزها تقسيم بكنند. چنين كاري در جريان «انقلاب صنعتي» در انگلستان هم انجام شده بود و انگليسيها چنين زمينهايي را «رانت» و يا «رنت» ميگفتند.ارباب روستاي محل خدمت من، بهترين زمينها را خودش برداشته و مقدار زيادي را نيز در اختيار قوم و خويشهاي نسبي و سببياش قرار داده بود كه در ضمن، نوكري او را هم ميكردند. اعضاي «انجمن ده» هم همان افراد بودند و به همين دليل، ارباب هنوز هم نفوذ قابل توجهي در روستا داشت. و در واقع هنوز هم حكومت ميكرد و باج ميگرفت. از طرف ديگر، زمين هموار و پهناوري كه در آن «هفته بازار» و «بازار مكاره» تشكيل ميشد، بخشي از ملك شخصي ارباب بود و ساكنان روستاي خودمان و اهالي روستاهاي دور و نزديك كه براي عرضهي كالاهاي خود در «هفته بازار» به آن روستا ميآمدند هر كدام بايد 10 تومان به عوامل ارباب پرداخت ميكردند كه در مجموع مبلغ قابل توجهي ميشد.يك روز عصر، يكي از اعضاي «انجمن ده» پيش من آمد. چند دقيقهاي از اين طرف و آن طرف صحبت كرد. بعد، يك دفعه در مورد ميزان پولي كه آموزش و پرورش براي «تغذيهي رايگان» در اختيار من قرار ميداد پرسيد. جواب

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 15:15

ميتوانستم صبحها، يكي ـ دو ساعت زودتر از خواب بيدار شوم و خودم را به بازار و سر كار قاليبافي برسانم. اما عصرها، رفتن از بازار به دانشگاه و بازگشت از آنجا به خانهام در خزانهي قلعه مرغي، كار خيلي مشكلي بود. به همين دليل، گاهي حتي نميتوانستم خودم را به جلسهي امتحاني هم برسانم و همين غيبتها موجب شدند سه ترم پشت سر هم نمره نياورم و مشروط و در نهايت از دانشگاه اخراج شوم.ديگر در تهران كاري نداشتم. به تبريز برگشتم. زرنگي لازم را نداشتم كه به دنبال كارهاي نان و آبدار بروم. از طرف ديگر، مطالعهي آثار «صمد بهرنگي»، «علياشرف درويشيان»، «قدسي قاضينور» و ديگران، من را علاقهمند كرده بود كه هر طوري شده به استخدام آموزش و پرورش دربيايم و «معلم روستاهاي آذربايجان» بشوم. كاري كه فكر نميكردم به آن سختي باشد، هنوز نميدانستم كه از دور دستي بر آتش داشتن با در ميان آتش بودن و سوختن تفاوت ميكند. خبردار شدم كه در «هشترود» معلم استخدام ميكنند. چند تا عكس و فتوكپي برداشتم و به «سراسكند» رفتم. كمتر افراد ديپلمه به آنجا رجوع ميكردند و بيشتر داوطلبها مدرك «سيكل اول» داشتند. به همين خاطر، خيلي زود و در همان اولين روز استخدام شدم. طوري كه از من، حتي مدارك لازم را هم نخواستند و قرار شد بعداً بروم و مواردي مانند برگ گواهي عدم سوء پيشينه و غيره را تهيه بكنم كه من هم هيچوقت تهيه نكردم.محل كارم در يكي از روستاها بود. اجازه خواستم به تبريز برگردم و وسايل زندگيام را به روستا ببرم. فرداي آن روز كه باز به سراسكند رسيدم، با خودرو جيپ اداره، اسباب و اثاثيهام را به محل خدمتم بردم.سال 53 بود كه من استخدام شدم و به روستا رفتم. همان سالي كه پيش از آن، عربها عليه غرب «تحريم نفتي» اعلام كرده بودند و

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 15:15

چهار نفر خانم آموزگار داشتم كه همگي هم دخترهاي 18 تا 22 ساله بودند. سه نفر از اينها با چادرهاي معمولي به مدرسه ميآمدند و در آنجا هم يكيشان چادر و روسري را كنار ميگذاشت. يكي از دخترها هم اصولاً خودش را «امروزي» ميدانست و اهل چادر و روسري نبود.آن عده از جوانهاي روستايي كه براي چند ماه به تهران رفته و حالا با كاپشن و شلوار «لي» و پيراهن و «تيشرت» با عكس هنرپيشهها و نوشتههايي به زبان انگليسي به زادگاهشان برگشته بودند و عينك دودي ميزدند و موهاي سرشان را دراز ميكردند و «هيپي» ميشدند، خودشان را بالاتر از ساير جوانهاي روستايي ميدانستند و به خود حق ميدادند كه نظري هم به خانم معلمها داشته باشند، زيرا كه دخترهاي ده «قديمي» بودند و شايستگي اين آقاپسرهاي روشنفكر را نداشتند.براي كاري به تبريز آمده بودم. دو روز بعد برگشتم و چون ماشين جيپ كرايهاي آماده بود، سوار شدم و نزديكيهاي ساعت 9 به ده رسيدم و به مدرسه رفتم.در مدرسه غوغايي بود. يكي از همان جوانهاي نيمهدهاتي و نيمهقرتي آنجا بود و يكي از خانم معلمها با او دعوا ميكرد كه اين نامهي مزخرف چيست كه برايش نوشته است.نيازي به پرسوجو نبود. حدس زدم كه چه اتفاقي افتاده است. تصميم گرفتم كاري بكنم كه چنين مزاحمتهايي ديگر تكرار نشود. روبهروي جوانك مزاحم ايستادم و در چشمهايش نگاه كردم. پررو بود. قيافهي خروس جنگي به خودش گرفت. چارهي ديگري نداشتم و بايد به سيم آخر ميزدم. دست چپم را الكي تكان دادم. حواس جوانك به آن طرف متوجه شد. در اين لحظه بود كه همهي زورم را در دست راستم جمع كردم و يك مشت حسابي روي دماغش كوبيدم. پسرك قرتي گيج شد. مشت بعدي را با دست چپ و زير چشمش زدم و بلافاصله، لبهايش را هدف قرار دادم. جوانك طوري خودش

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 15:15

«بهمن» بچهي شمال بود. بعد از تعطيلات عيد، او را در كلاس نديديم. آخرهاي ارديبهشتماه بود كه دوباره سروكلهاش پيدا شد. ولي اين بار خيلي فرق كرده بود.پيش از آن، در روز دانشجو و ساير اعتراضهاي دانشجويي، او را در ميان بچههاي معترض نديده بوديم. در هيچ تظاهراتي هم شركت نكرده بود. به همين دليل، زماني كه يكي از دوستان رودسري گفت كه بهمن از اواخر اسفند تا روزهاي آخر ارديبهشت در زندان بوده، خيلي تعجب كرديم. بعضيها هم اصلاً باور نكردند، ولي باز عدهاي عقيده داشتند كه او، احتمالاً راه و روش درست مبارزه را ميداند و اهل سر و صدا، تظاهر و آرتيستبازي نيست.سه ـ چهار روز بعد، ديديم كاريكاتور دو نفر از دختران همكلاسي در تخته سياه كشيده شده و در مورد هر كدام، حرفهاي ركيكي هم نوشته بودند. تعجب كرديم.روزهاي بعد، كاريكاتورها و جملههاي زشت در مورد دخترها تكرار شد. در ضمن، بهمن تبديل به يك آدم غيرمنطقي، پر سر و صدا و مزاحم شده بود. هميشه كارهايي ميكرد كه سر و صداي استادان و دخترهاي دانشجو درميآمد. يك بار هم هوس كرد به ما توهين بكند و به تركهاي آذربايجاني توهين كرد، ولي عكسالعملها طوري شد كه ديگر اين كار را تكرار نكرد.خود بهمن، در مورد رفتارهايش چيزي نميگفت و در برابر انتقادها، يا ميخنديد و يا اگر ميديد طرف دعوايش يك آدم منطقي يا ضعيف است و او را كتك نخواهد زد، حتي فحشهاي ركيكي هم ميداد، اما يكي ـ دو نفر از همزبانها و همشهريهايش، تلاش زيادي ميكردند كه ديگران را قانع بكنند كه بهمن يك مبارز ضدرژيم است و ميخواهد با اين اداها و اطوارها رد گم بكند!خيلي از بچهها، اين طرز استدلال و دفاع جانبدارانه را قبول نداشتند. افرادي كه اهل مطالعات سياسي بوده و به بعضي راديوها گوش ميكردند و

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 3:53

فصل اول :خاطرم هست سال 1372 بود انشای خوبی داشتم (از دوران راهنمایی هم عامل و ضامن اخراج شدنم از کلاس انشاهایم بودند و موضوعاتشان !!!) عشق مطبوعات و نشریات بودم . چند کلمه ای انگلیسی می دانستم و گه گداری با ته مانده پول تو جیبی iran news می خریدم و کیفش را می کردم . گاهی با شوق مطلبی می نوشتم و با پست به مقصد نشریه ای ارسال می کردم. هنوز به خاطر دارم در لابلای نامه های رسیده ی اطلاعات هفتگی ، میثاق ، کارو کارگر و فجر آذربایجان و ارک و ....... دنبال اسم خودم بودم. گاهی شعری از من چاپ و می شد و گاهی بخشی از نوشته ای. خاطرم هست همان سال هفته نامه ی امید جوان مطلبی از من درباره ی سینماهای استان را در صفحه ی اول چاپ کرد. مست از این موفقیت بودم که بعد از جلسه ی شعر انجمن ادبی تبریز با حمید آرش آزاد آشنا شدم. مگر می شود ؟ باور نمی کردم، کسی که نامش را در صفحات گل آقا می دیدم و شعرهایش را زمزمه می کردم از نزدیک ببینم. - این حس را سالها قبل در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تجربه کرده بودم با کیهان بچه ها و نام و عظمت عبدالمجید نجفی که اسم و داستان هایش را بارها دیده بودم و وقتی خودش را می دیدم مبهوتش شدم. -با او به گفتگو ایستادم، به گرمی سخن می گفت ولابلای حرفهایش مثالی می آورد و مصداقی از شاعران متقدم و متاخر، از ساتیرا حرف می زد از ادبیات طنز در فرانسه ، از میرزا علی اکبر صابر و میرزا علی معجز شبستری سینه ای پر از شعر داشت .....امید جوان را تقدیمش کردم با حس دانش آموزی که انشایش را تقدیم می کند.فصل دوم:بهرام توفیقی و سیامک آرش آزاد بهترین دوستان مطبوعاتی منند . (همچنان که تا امروز هم همینطور است)در جرگه مطبوعاتم و درگیر و دار سخن نگاران طوبی و هفته نامه نقیب و ماهنامه صنعت

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 3:53

«حاج حسن» مرد جهانديده و زرنگي بود. برادرش «حيدر» هم چيزي از او كم نداشت. اين دو نفر، حداقل از سال 1324 وارد فعاليتهاي سياسي شده و بارها به زندان با تبعيد رفته و در زمانهايي هم فراري شده بودند و در اين زندانها، تبعيدها و فرارها، شهرهاي زيادي را گشته و آدمهاي زيادي را شناخته بودند.يك روز «جواد» به ديدن من آمد. در سراي «وزير» بازار «عباسآباد» تهران، قاليبافي ميكردم. آن روز «حاج حسن» هم آنجا بود. او نسبت فاميلي با كارفرماي من ـ «ايوب رفوگر» ـ داشت و زياد به ديدنش ميآمد.جواد را به حاج حسن معرفي كردم و گفتم كه خانوادهي او در اصل تبريزي هستند و مدتي نيز در اردبيل و اروميه زندگي كرده و بعدها ساكن تهران شدهاند.بعد از رفتن جواد، حاج حسن در مورد شغل پدر جواد پرسيد. گفتم كه هنوز در اين مورد چيزي به من نگفتهاند. حاج حسن گفت كه پدر دوست من از مهرهي مهم «ساواك» بوده و سالهاي سال در چند شهر شمالغرب كشور و همچنين چند كشور خارجي، از جمله «سوييس» خدمت كرده است.حاجي توضيح داد كه پدر جواد، علاوه بر غرور و قدرت شغلي، اصولاً خودش هم يك آدم قدرت طلب، زيادهخواه و زورگو است. او به عنوان شاهد ادعاي خود گفت كه در يكي از شهرستانهاي شمالغرب كه پدر جواد سمت رياست ساواك را عهدهدار بوده، به دليل كمبود مراكز تفريح و فساد، رؤساي سازمانها و ادارات مهم، شب جمعههاي هر هفته، به نوبت در خانهي يكيشان جمع ميشدند و به عيش و نوش و قمار ميپرداختند. در اين ميان، چون رئيس بانك ملي آن شهرستان پولدارتر از همه بوده، همپالكيها هر بار مشروب زيادي به او ميخوراندند و بعد، با تقلب در چينش و توزيع ورقهاي قمار، به او كلك ميزدند و پول زيادي از او ميبردند.تا اينكه جناب رئيس بانك يك دفعه متوجه تقلبها

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 3:53

بسياري وقتها بحثهايي پيش ميآمد كه كلاس درس مير اصلي خود را گم ميكرد و در راهي ديگر ميافتاد. سهم استاد «...» در اين ميان بيشتر از ديگران بود. گاهي تنها معني كردن يك واژه كافي بود تا او، ناخودآگاه و يا به طور آگاهانه، موضوع اصلي درس را رها بكند و به مسايل اجتماعي، انساني و عرفاني بپردازد كه اصولاً ربطي هم به رشتهي تحصيلياش نداشتند. دانشجوها هم، براي مطرح كردن نظرهاي خود قاطي بحث ميشدند. اين بحثها، بيشتر وقتها به مسايل سياسي هم كشيده ميشد كه در اين صورت ناتمام ميماند و بعد از خوردن زنگ، توسط جمعهاي سه ـ چهار نفري ادامه مييافت.آن روز، صحبت از هنرپيشهها و ورزشكارها بود. در آن زمان، هنوز فوتبال نتوانسته بود همهي مغزها را مصادره بكند و بيشتر بحثها در مورد ورزشهاي بوكس و كشتي انجام ميگرفت كه دليل اصلياش نام بزرگاني مانند محمدعلي كلي، تختي و امثال اينها بود. در مورد سينما هم، كمتر كسي حوصلهي شناختن كارگردانها و نويسندهها را داشت و معمولاً هنرپيشهها را ميشناختند كه محبوبترين آن سالها هم، هنرپيشههايي مانند «بهروز وثوقي»، «ناصر ملكمطيعي» به خاطر فيلم «قيصر» بودند و البته «محمدعلي فردين» هنوز هم در ميان اقشاري از مردم، محبوب و مطرح بود.«ماهپاره» كشته مردهي سينما بود، تا آن اندازه كه حتي حسودي كساني را ميكرد كه يك بار يك هنرپيشه را از فاصلهي نزديك ديده بودند. دربارهاش شنيده بوديم كه از اهالي كرج است. سالي چند بار به استوديوهاي فيلمسازي در تهران سر ميزند كه حداقل به عنوان «سياهي لشكر» در فيلمي شركت داده شود و يا با يك هنرپيشه، يك عكس بگيرد.اين بار هم، همين خانم از هنر و هنرپيشگي صحبت كرد. زماني هم كه بحث از سينما به ورزش كشانده شد، باز هم او موضوع ق

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 12:07

«شهلا» كشته مردهي خودنمايي بود. همكلاس ديگرمان «اختر» هم همين اخلاق را داشت، ولي معلوم نيست به چه دليلي اينها رو در روي هم قرار گرفته بودند و تلاش ميكردند همديگر را خراب بكنند و از رو ببرند.«شهلا» ميرفت و پرتترين و دورترين مغازههاي پارچهفروشي در بازار و خيابانها را ميگشت و پارچههايي ميخريد كه نظير آنها در هيچ كجا پيدا نميشد. از همين پارچهها براي خودش لباس ميدوخت و ميپوشيد و زماني كه به كلاس ميآمد، به بچهها ميگفت كه اين ـ مثلاً ـ پيراهن را دخترخالهاش كه در پاريس و خيابان شانزهليزه زندگي ميكند و در «سوربن» استاد دانشگاه است، به قيمت 500 فرانك خريده و با هواپيما برايش فرستاده است و اين مدل، تازه يك ماه بعد در اروپا همگاني خواهد شد!فكر ميكنم «اختر» هم در ميان پارچهفروشها، دوست يا آشناي زرنگي داشت. چون دو روز بعد از خودنمايي شهلا، ميديديم كه اختر هم عين همان پيراهن، با همان پارچه و همان رنگ و مدل پوشيده است. اما اين يكي در مقابل كنجكاوي دخترهاي همكلاسي، ميگفت كه پارچه را به قيمت متري 35 تومان از «قيز بسدي بازار» خريده و 50 تومان هم پول دوخت داده و در واقع كمي بيشتر از 200 تومان برايش پول خرج كرده است.اين لجبازيها در همهي موارد ادامه داشت و هيچ كدام از اينها هم از رو نميرفتند. تا اينكه بالاخره يك روز شنيديم كه اختر گويندهي تلويزيون تبريز شده است. در آن زمان هنوز بسياري از خانوادهها تلويزيون نخريده بودند، ولي گوينده شدن اختر، يك دفعه همهي دخترهاي كلاس ما را خاطرخواه تلويزيون كرد كه هر روز بيايند و در مورد برنامههايش صحبت بكنند. البته اين بار، شهلا تبديل به يك روشنفكر دو آتشه و منتقد هنري شده بود و از برنامههاي تلويزيون تبريز انتقاد ميكرد

برچسب: نویسنده: یونا حسنی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 12:07

صفحه بندی